وچه واهی بود وقتی پنداشتم تو گم شده ای و در نیافتی که جهنم را من با طراوت کردم
و چه واهی بود وقتی پنداشتم با مهر می توان زندگی کرد.
تابلوی سر راه نشان می داد که دیگر هرگز از تو عبور نخواهم کرد
سکه های بی شمار تو را از من ربودند و اینک فراقتی یافتم از فُراق تو و تو را خواهم دید که از درخت جدایی آه می چینی
و تو را خواهم دید که در حصرت کفنی هستی که تو را در بر گیرد به یاد داری آن شب کشتزار هشیاری مرا داس های دلربایی تو درو کرد و خرمن آگاهی مرا از سایه ی هوس های تو کوبید تا خمیری از جهل برای تنوره ی قلبم بسازد و نان فحشا را به حاظمه ی روحم دهد و چه زیبا انگشتان غی خداوند همه چیز را بالا آورد به یاد داری؟
برچسب:
نویسنده: یونا کاشانی
تاريخ: شنبه
13 خرداد
1396 ساعت: 19:52